مرگ در می زند...

آسایشگاه پادگان ۰۱، حسین و غزل

چه قدر شعر خوب بود. چه قدر متناقض بود با اون محیط و چه قدر می‌چسبید. روح آدم جلا پیدا می‌کرد.همه آسایشگاه مشتاق شده بودند که اینها چی میخونند این قدر حال میکنند. بعد که فهمیدند حسین شاعر است و شعر کلام رد و بدل شده‌ی بین ما، هرکی رفت سی خودش.

بازخورد … روایت سازندگی و ویرانی

در توییتر مجله HBR، مقاله ای دیدم در باب بازخورد. به قلم خانم Jennifer Porter. خوشم آمد و تصمیم گرفتم همزمان با تعریف بخش‌هایی از این مقاله نگاه خودم را هم بنویسم. منظور بازخورد مولد است یک بازخورد پربار. خواه با ابزار تشویق خواه نقد. نه از این جنس بازخوردهای تو خالی، پوچ و بدون اطلاعت بیشتر دربارهبازخورد … روایت سازندگی و ویرانی[…]

تجربه من در دانشگاه یا ما به رئیس‌هامون یاد می‌دیم چطوری رفتار کنند

اگر این دو پست مرتبط با دانشگاه (۱ و ۲) را نخوانده‌اید، پیشنهاد می‌کنم یک نگاهی به آن‌ها بیندازید. البته خیلی هم ربطی به این نوشته ندارد اما شاید برایتان جالب باشد دانستن این تجربه‌ها. یک خبرنامه داخلی ماجرا از این قرار است که دانشگاه ما چند سالی هست که یک خبرنامه (بولتن) داخلی چاپ اطلاعت بیشتر دربارهتجربه من در دانشگاه یا ما به رئیس‌هامون یاد می‌دیم چطوری رفتار کنند[…]