آسایشگاه پادگان ۰۱، حسین و غزل

چه قدر شعر خوب بود. چه قدر متناقض بود با اون محیط و چه قدر می‌چسبید. روح آدم جلا پیدا می‌کرد.همه آسایشگاه مشتاق شده بودند که اینها چی میخونند این قدر حال میکنند. بعد که فهمیدند حسین شاعر است و شعر کلام رد و بدل شده‌ی بین ما، هرکی رفت سی خودش.

این شعر را با صدای شاملو بخوانید…

به خاطرِ ناودان، هنگامی که می‌بارد
به خاطرِ کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطرِ جارِ سپیدِ ابر در آسمانِ بزرگِ آرام

به خاطرِ تو
به خاطرِ هر چیزِ کوچک هر چیزِ پاک بر خاک افتادند
به یاد آر
عموهایت را می‌گویم
از مرتضا سخن می‌گویم.

بوفون- کیه لینی … سالار جاده های بندر…

شاید فوتبال شبیه ترین و واقعی ترین بازیِ جدیِ نزدیک به زندگی باشه. شاید اصلا خودش باشه، خود زندگی. نمیدونم. اما حال فوتبال حال غریبیه. مثل گلی که با دست خدا زده شد. مثل منچستریونایتد و بایرن مونیخ در فینال جام باشگاه های اروپا ۱۹۹۹ و آن چند دقیقه ی طوفانی. (بازی نکردن دایی در اطلاعت بیشتر دربارهبوفون- کیه لینی … سالار جاده های بندر…[…]