مرگ در می‌زند…

کرونا (بخش سوم) وقتی چیزی برای از دست دادن نداری

دم در ورودی همدیگه رو دیدیم. مدتها بود ندیده بودمش. حول شدیم دستمون رو بردیم سمت هم و بعد باهم پس کشیدیم و گفتیم ببخشید. شاید حدود ۴۰ سال تفاوت سن داشته باشیم. مرد خیلی مهربان و نازنینیه. بعد احوالرسی می‌گم این روزها مراقب خودتون هستید؟ اوضاع چندان مساعد نیست؟ میگه آقا بهزاد من که نهایت زورم اینه که مایحتایج ۴ پنج روزم رو تهیه کنم و بذارم برای ۴

کرونا (بخش دوم) زاویه دید مصطفی ملکیان به این بحران

در آخر هم گفتند ما ایرانی‌ها یادگرفته‌این کسی به فکر ما نیست. یاد گرفته‌ایم هیچ وقت به امید هیچ کسی نباشیم. و با این فرض که هیچ کسی غم ما را ندارد غمگسار خودمان باشیم.

و اینکه این فاجعه برای ما درسهای زیادی داشته آن هم اینکه چه قدر بهم محتاجیم و به محبت هم احتیاج داریم.

کرونا

کرونا (بخش اول) ناطورِدشتان سلامت کشور

از وقتی خبر رسیدن کرونا به قم پخش شد انگار کن وارد فیلم‌های آخرالزمانی شده‌ایم. ترس و دلهره و مشخص نبودن آینده حتی آینده‌ای نزدیک و از همه مهمتر احساس بی‌پناهی شدید همه بر ویژگی‌های آخرالزمانی این داستان افزود. همه آنچه از چین در این مدت که کرونا سربرآورده و از شبکه‌های اجتماعی مجازی می‌دیدیم حالا کنار گوشمان در حال رخ دادن است. صدای خمپاره‌های کرونا برایمان که روزی شبیه

مغالطه‌ی چیدن گیلاس یا چه چیزهایی را به من نگفته‌اند؟

خیالمان را راحت کنیم به عنوان یک مدیر در سازمان، ما همیشه در معرض اطلاعات دست دوم هستیم. یعنی باید بپذیریم که همیشه و با یک احتمال بسیار زیاد ممکن است اطلاعاتی که مبنای تصمیم گیری ماست با مغالطه‌ی چیدن گیلاس آغشته شده باشد.