همه اینها را هم بگذارم کنار از فلسفیدن بیلی باتگیت نمیتوانم بگذرم. باهوش بود. دنیا را خوب میدید و خوب تحلیل میکرد. یک جاهایی نظریه هم میداد. مثل «نظریه هویت نمره ماشین»ش که در آن در مورد هویت آدمها و موقعیتهایی بود در آن قرار میگرفتند، حرف میزد.
اگر هیچ چیز از این اجرای تئاتر نمیدانستم همان یک مورد حذف بدون توضیح فردی از گروه را دلیل خوبی میدانستم برای اینکه بگویم مسئول پروژه یک فاجعه را آفریده است.
به نظرم وقتی نمیتوانیم برنامه ریزی درستی برای انجام کاری داشته باشیم میتوانیم آسیب به افراد را به حداقل برسانیم.
بیشتر شبیه یه جنگ روانیه. به اینکه ظاهرا این شیوه حل مساله سالهاست تنها راه حل مساله است. بزن زیر میز.
ماجرا از این قرار است که این هفت دوست قدیمی سر میز شام به پیشنهاد یک نفر از جمعشان تصمیم میگیرند تا انتهای شام، گوشیهای تلفن خود را روی میز بگذارند و هر پیامی که در این مدت رسید را بخوانند. هر پیامی که از هر طریقی به آنها میرسد (SMS و ایمیل و فیکسبوک و واتس اپ و …) را با صدای بلند برای همه بخوانند.
پُرم از متنهای ننوشته. از رویدادهای سادهی زندگی که باید نوشته میشدند. تا این روزها ناجیام باشند





