ناتورِ دشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم، با این که می دونم مضحکه.
به پسر بچهی همراه آن خانم فکر کنم در قصابی. به خودم در ترمینال مینیبوسرانی چالوس و به برادر7 سالهام.
انگار میخواست از خدا پیش یکی تعریف کرده باشد یا شادی بیحد و حصرش از نرفتن به تعمیرگاه در شب عید را با یک نفر دیگر شریک شود.
خواستم از همین جا از او تشکر کنم. که شادیاش را با من قسمت کرد.
آشغالهای دوست داشتنی دقیقا برای آدمهایی است که حداقل یک بار تجربهی زیسته در یکی از گذرگاههای تاریخ؟ ( گلوگاه؟ شرایط حساس؟ حالا به هر نامی. نمیدانم) اجتماعی و سیاسی کشور را داشته باشند.
صحبتمون کشید به کارگرهای سر چهارراه. گفت پدر من هم کارگر روزمزد بوده. بیسواد بود. حتی نمیتونست اسم خودش رو بنویسه.





