نمیدونم از برکت سهولت ارتباطات بوده یا بالغ شدن ما یا جفتش یا فاکتورهای دیگهای که نمیدونم و ندیدم و … اما هر چی هست یه اتفاق خوب رو دارم میبینم توی جامعه. درست وسط میدون نبردی که ناامیدی و یأس داره روز به روز جلوتر میاد. درست جایی که یادگرفتیم کاری از دستمون بر …
اصلا تمامش ماجرای «شرهان» بود. تمامش. اصلا جنگ که میشود «شرهان» ها می روند و خانواده ها نابود میشوند. مادرها دیگر مردی را در شهر نمی بینند. چون «شرهان» شان دیگر در شهر نیست. حتی همسرانشان را هم نمی بینند … حتی رسول را هم. اصلا جنگ ناباروری می آورد… جنگ پسرها را می گیرد …


