آکراسیا یا چرا بعضی موقع ها شبیه دیبی جان کلاه قرمزی رفتار میکنیم؟

راستش ما توی اکثر مواقع اون کاری که بهش باور داریم رو انجام نمیدیم. میدونیم سیگار خوب نیست، میکشیم. میدونیم ورزش خوبه و در مورد خوبی های ورزش ساعتها میتونیم صحبت کنیم اما در عمل توی فهرست کارهامون  ورزش، تو  اولویت نیست. میدونیم پُرخوری بده، اما نه تنها پُرخوری میکنیم بلکه این کار رو با فست فود هم انجام میدیم. خیلی وقتها میدونیم دروغ بده، متاسفانه خیلی وقتها دروغ میگیم. میدونیم باید روی موقعیت هامون متمرکز باشیم تا فرصت ها از دست نره و در کمال خونسردی این کار رو انجام نمیدیم و خب این فهرست میتونه شامل کارهای زیادی بشه که  برای همه مون توی شبانه روز اتفاق می افته و باهاشون به همین شیوه برخورد میکنیم. خیلی شبیه دیبی جان کلاه قرمزیه درسته؟ قوه ی عاقله یه چیز میگه اما رفتارمون عکس اونه.

یه جورایی انگار ایده های عاقلانه و خردمندانه مون خیلی قدرت این رو نداره که موتور محرکه ی رفتارمون بشه. قُدمای یونانی خیلی حواسشون به این پدیده ی رفتاری بود و جالبه که براش اسم هم گذاشتن: akrasia. وقتی این کلمه رو سرچ کردم دیدم به عنوان یک کلمه در فلسفه یونانی نسبتا پر کاربرد بوده. خوندن صفحه ویکی پدیای این کلمه خالی از لطف نیست. کوتاه ترین معنایی که دیدم این بود: «ضعف اراده». اینم صفحه این کلمه در دیکشنری مربوط به آکسفورد که توش میگه «یک وضعیت ذهنی که در اون شرایط، فرد خلاف بهترین برداشت (یا قضاوتش) عمل میکنه که در اثر ضعف اراده بوجود می آد.»

توی یه بخشی از صفحه ویکی پدیای این کلمه، آمده که قدمت این رفتار بشر به عصر افلاطون میرسه و سقراط توی پروتاگوراس این سوال رو میپرسه که دقیقا چطور ممکنه وقتی باور داریم روش A  بهترین شیوه انجام یک کاریه، اون کار رو به روش دیگه ای انجام میدیم؟ (دارم فکر میکنم سقراط نیست این روزها رو ببینه)

البته اونچه از ویکی پدیای این کلمه بر میاد فلاسفه از قدیم الایام تا همین عصر حاضر دنبال راه چاره بودن برای این رفتار عجیب اما رایج آدمها، با وجود مخالفت ها و موافقت هایی که مثل هر ایده ی دیگه ای بین آدمها به وجود میاد.

در کل برداشت من این بود که این روحیه یه نوع اقدام در جهت عکس باورهامونه. یه نوع تمایل به خود ویرانگری تعمدی یا شایدم ریسک یا شاید مصداق این ضرب المثل رایج خودمون که مرگ رو برای همساده میدونه و مصیبت و بدی رو کیلومترها دورتر از خودمون.

به نظرم اون میل و رغبت اندوهناک به دانستن چیزهای بسیار زیاد و در عین حال عمل نکردن (به بهترین شکل) به همون دانسته ها، از همین نگاه نشات میگیره.

آلن دوباتن برای این مشکل دو تا راه حل رو پیشنهاد میده. دو تا راه حل که عجیب به نظر میرسن: هنر و آداب. در متن اصلی به جای هنر، Art  و به جای آداب، Ritual آمده.

دوباتن منظورش از هنر رو خیلی گسترده در نظر میگیره: رمان و داستان، فیلم، موسیقی و عکس، نقاشی، طراحی و معماری … و معتقده که کار هنر ارائه ایده های خوب (؟) به فرم های یکنواخت زندگیه و به همین دلیل، وزن چشم گیرتری رو به رفتارمون میده. یه اعتقاد جالب هم داره و اون اینکه یک موسیقی خوب (اینکه ایشون به چی میگن موسیقی خوب رو نمیدونم) باید بتونه همه ذخائر احساسی ما رو از تئوری به فعل در بیاره. خلاصه حرف ایشون رو میتونم این طوری بگم که هنر باید کمک حالمون باشه تا درک و احساس پیدا کنیم و بعدش با کمک اون بتونیم اموری که به درستی اونها اعتقاد داریم رو انجام بدیم.

آقای دوباتن، آداب یا Ritual رو دومین حرکت دفاعی رو برای مقابله با مصیبت آکراسیا (akrasia) میدونه. آداب رو میشه این طوری تعریف کرد: فکر یا عملی که مرتب تکرار میشه تا به یک عادت رفتاری یا فکری بدل بشه. البته خود فعل آداب به تنهایی قابل تکیه نیست. شاید بهتر باشه اینجوری بگیم که آداب شبیه تمرین های روزانه ای میشه که ماهیچه های شناختی ذهنمون رو تقویت میکنه. پس خیلی مهمه که این ماهیچه های شناختی در چه زمینه ای تقویت بشن.

مدت ها قبل با کتابی آشنا شدم و بخشی از آن رو خوندم و فکر میکنم تا حد بسیار زیادی همون مفهومی از آداب رو بیان میکنه که مد نظر آقای دوباتن است. کتاب آداب روزانه نوشته ی آقای میسن کاری که توسط سرکار خانم مریم مومنی ترجمه شده و نشر ماهی هم اونو چاپ کرده. این کتاب، دقیقا قصدش نشون دادن اینه که بزرگان ادب و هنر و علم، چطوری تونستن با یه رفتار روزانه ای که بسیار شبیه به جا آوردن یه آداب است، به موفقیت های چشم گیر دست پیدا کنند. مثلا چطوری یه نویسنده که تنها برای خودش کار میکنه، صبح خیلی زود از خواب بیدار میشه، ورزش میکنه و شبیه یک رسم باستانی در پشت میز خودش به نوشتن مشغول میشه و جالب اینه که این کار رو سالها به صورت روزانه انجام میداده چیزی شبیه عبادت. چیزی که این کتاب رو از کتابهای زرد جدا میکنه اینه که جناب میسن بیشتر از ۵ سال از زندگی اش رو صرف شناختن رفتار این بزرگان کرده و کتاب کلی نکته ی خوب کاربردی برای یادگرفتن داره و لزوما به ایجاد انگیزه توجه نکرده.

خلاصه مطلبم رو میتونم اینطوری بگم که ذهن ما یه نشتی هایی داره. نشتی هاش هم از این قراره که در مواقعی که تحت فشار قرار میگیره ترجیح میده خیلی به جزئیات دقت نکنه و با ساده ترین شیوه استدلال از فشار استرس خودش رو نجات بده. حتی اگه نتیجه مصیبت بار باشه و بدونیم که مصیبت به همراه داره، ترجیح میدیم الان از زیر فشار خلاص شیم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.