فرهنگ در سازمان … یک تجربه ی تلخ

در مدت تقریبا ۱۰ سالی که دارم کار میکنم و درس میدم با موارد متعددی از سبک های مدیریت سازمانی برخورد کردم که برام جالب بوده، البته اوایل. اما الان دیگه تعجب نمیکنم. سازمان هایی که مدعی این هستن که به صورت خصوصی اداره میشن. اما به طرز اعجاب آوری شبیه سازمان های دولتی رفتار میکنن. همون قدر کُند. همون قدر بوروکراتیک. همون قدر پر از تمارض و تملق و چاپلوسی و طبعا با یک بهره وری افتضاح.

چرا این سازمان ها با کله سقوط نمیکنن؟ میشه دلایل زیادی رو براش پیدا کرد. امروز قصد ندارم به این موضوع بپردازم. قصدم صرفا گفتن چند تا تجربه است که از سر گذروندم…

نکته اول: به قول یه دوستی فرهنگ سازمانی (دقیقا همون چیزی که هیچ جا نوشته نمیشه اما با تمام وجود توی یه سازمان لمس میشه)، گرته برداری شده از فرهنگ بنیانگذاران اون مجموعه است.

نکته دوم: یه نقل قول از هانریش بُل: «بعد از هیتلر، همه‌ی آلمان درک کردند که او چه بلایی بر سر کشور و زیربناهای آن آورده است… اما یک چیز نابودشده هم بود که فقط ما روشن‌فکران آن را می‌فهمیدیم و آن خیانت هیتلر به «کلمات» بود. خیلی از کلمات شریف دیگر معانی خودشان را از دست داده بودند، پوچ شده بودند، مسخره شده بودند، عوض شده بودند، آشغال شده بودند. کلماتی مانند: آزادی، آگاهی، پیشرفت، عدالت!»

نکته سوم: قصد ندارم نکته دوم رو تفسیر کنم. هر جور که راحتید میتونید برداشت کنید.

نکته چهارم: نظریه ای وجود دارد که میگوید: اکثر افراد در سازمان ها، مشغول انجام کار دومی هستند که به خاطرش پولی دریافت نمیکنند. سازمان بزرگ و کوچک هم ندارد. سازمان دولتی و خصوصی و مدرسه و بیمارستان هم ندارد. این کشور و آن کشور هم ندارد. همه این افراد زمان و انرژی شان را صرف پنهان کردن ضعف هایشان میکنند. سعی میکنند خود را در بهترین شکلی که میشود نشان دهند به دیگران. تاثیری که دیگران بر آنها دارند را رفع و رجوع کنند. سیاست به خرج دهند. آنها تلاش میکنند پنهان کنند بی کفایتی هایشان را. پنهان کنند تزلزل هایشان را. پنهان کنند ناتوانی هایشان. پنهان کنند… کتابی میخوندم از انتشارات هارواد که ترجمه ی اسم کتاب رو میتونم اینطوری بگم: «فرهنگ هر نفر…» که توی مقدمه اش به نظرم نکته ی خیلی مهمی رو  اشاره میکنه و اونم اینه: بزرگترین منبعی که توی سازمان ها به صورت روزانه و مستمر، هدر میره همین پنهان کردن واقعیت هاییه که چند خط بالاتر ازش نوشتیم.

مدیرعامل سازمانی را میشناسم که شما نمیتونید هیچ سخنرانی و نشست و جمع و دورهمی و پیام تلگرامی و مهمانی و …از ایشون پیدا کنید که توش حرف از مدیریت علمی و سازمان کارا و چابک و … نزده باشه. در همه این سخنان، حرف از آموزش میزنه و حرفهای مکررش در رسای آموزش و تاثیر آموزش و اهمیت آموزش شما رو به وجد می آره. راستی این رو هم بگم که کار تیمی و گروهی هم از زبانشون نمی افته.

بعد شما که پای صحبت ایشان می نشینید تصور میکنید، احتمالا این سازمان باید یه چیزی شبیه گوگل باشه. یا شبیه این فیلم هالیوودی های هپی اِند حال همه پرسنلش خوبه. احتمالا تصور میکنید کارمندان شون شاد. کارمندان شون خوش حال. کارمندان شون دارای امنیت روانی و … هستند. خب شما را ارجاع میدهم به نکته دوم. فرهنگ سازمان این مجموعه به همه چیز شبیه است الا همان حال خوب و رنگ و … بیشتر شبیه حال و هوای آلمان شرقی است بعد جنگ های جهانی. کارمندان گاهی اوقات از ترس اینکه رئیسشان حرفشان را بشنود و برایشان دردسر درست شود (نه حرف زشت و …. نه. حرف یومه افراد معمولی) روی کاغذ با هم صحبت میکنند و بعد کاغذ را منهدم میکنند. دقت کنید روی کاغذ. نه حتی تلگرام. چرا؟؟؟ …  تا بتوانند با خیال راحت مدرک را از بین ببرند. تا مبادا فرد مقابل یک کپی از گفتگو را نگه دارد. چرا این روحیه سازمانی بوجود می آید؟ شما را ارجاع میدهم به نکته اول.

فکر میکنم این نوع تفکر میراث تفکر خان سالاری یا همان ارباب رعیتی است. یک مدل ذهنی که به صاحبش میگوید تو سازمانی را بنا نهادی (شما دوست داشتی جای سازمان بگو زمین کشاورزی، بگو نانوایی، بگو هایپر مارکت، بگو کارخانه چسب!!! بگو کارواش، بگو هر چی…) و خانی را گسترده ای که عده ای از روی آن نان میخورند و به این سبب بایستی منت دار تو باشند و شکر و سنای تو را بگویند. طبعا با این تفکر هر که شکر تو را نگوید و به جایش منتقد باشد ناسپاس است و باید برود. نوع برخورد این مدل های ذهنی با مشکلات و چالشهای سازمانی بسیار ساده است. افراد ناسپاس و نالایقی در سازمان هستند که بهتر است بروند و افراد صالح جای آن ها بیایند.

سازمانی خصوصی را میشناسم که سالی یک بار مدیران ارشد خود را به مدت سه روز گردهم می آورد تا تجارب خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند (خیلی عالی است). مدیران هم گزارشی می دهند هم بیان تجربه ای میکنند (خیلی عالی است). در این سه روز مدیرعامل محترم در مورد سه یا چهار موضوع سخنرانی میکند (این هم میتواند خیلی عالی باشد). نظرسنجی در مورد کیفیت سخنرانی ها هم انجام میشود (فوق العاده است). بعد سخنرانان برتر انتخاب میشوند (نمیتوانم بگویم عالی نیست). میدانید ۴ سخنران برتر چه کسی میشود؟ آقای مدیرعامل. واقعا؟؟؟؟ واقعا انتظار دارند سازمانشان رو به جلو حرکت کند. یکبار در این نشست حضور داشتم، بیشتر شبیه تعاریفی بود که از خان سالاران در کتاب های تاریخی آمده بود. سفره گسترده خان و اربابی که از بزرگواری اش بود دعوت بقیه بر سر سفره.

به نظرم این سازمان  ها درست نمیشوند با این تفکر. با این مدل ذهنی. با این مدل ذهنی که گمان میکنند کامل است و جای خطایی در آن راه ندارد. اما نمیدانم چرا وقتی این افراد مفاهیم ارزشمندی چون تعالی، رشد، آموزش، فرهنگ سازمانی، تفکر سیستمی و … را که به زبان می آورند یاد قلعه حیوانات جرج اورول می افتم. مخصوصا در انتهای داستانش.

حرف آخرم اینکه حالا که ماها به صورت پیش فرض کلی مخفی کاری داریم از ضعف هامون و اصلا از خود واقعی مون، بهتره به عنوان مدیر یه مجموعه به این فکر کنیم که تشدید این روحیه چه قدر میتونه به سازمانمون ضرر بزنه؟

حرف بعد از آخرم اینکه، خواهش میکنم در استفاده از کلمات دقت کنیم وقتی پشتوانه عملی واقعی براشون وجود نداره. اینجوری دیگه کسی به حرفهامون باور نمیاره. حتی اگر آدم جدید وارد سازمان مون بشه. چون فرهنگ سازمانی خواسته یا ناخواسته بهش منتقل میشه.

حرف بعد از بعد از بعد از آخر… نکته دوم رو باز هم یه نگاه بندازیم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.