مستقیم سر ولیعصر

میدان هفت تیر سوار یک تاکسی گذری میشوم به مقصد جمالزاده. آقایی قبل از من سوار میشود. امان نمیدهد که بپرسم شما کجا پیاده میشوید تا بر اساس مقصدمان روی صندلی بنشینیم. تاکسی هنوز راه نیفتاده که تلفنش زنگ میزند.

  • حال شما چطوره؟ الحمدالله. هنوز تو ICU  هست. از پنجشنبه.
  • هنوز به هوش نیومده.
  • دوبار عملش کردن. میگن خون لخته میشه.
  • امروز گفتن برو آمپول بگیر. اومدم هلال احمر. دونه ای ۶۰۰٫ سه تاش یک و هشتصد
  • نه نتونستم بخرم. کم داشتم. زنگ زدم. یه مقدارش جور شد. دو تا خریدم.
  • حالا دفترچه بیمه رو گذاشتم هلال احمر. دارم میرم بیمارستان.
  • مجبور شدم زنگ بزنم. این بچه بی تابی میکرد. وگرنه زنگ نمیزدم. گفت ماموریتم. گفتم خسته نباشی.
  • به خاطر بچه بود. مادرش تو بیمارستان باباش اون ور. بی خبر…

خدا حافظی میکند. سرش را به صندلی جلو تکیه میدهد و اشکش را با دستش پاک میکند. ته ریش سفید دارد.

میدان ولی عصر پیاده میشود. میرود رو به بالا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.