وسط چهار راه از هر طرف باد…

بابل گیت … واقعا چی شد که اینجوری شدیم؟

روزی مردی مسن برایم تعریف میکرد که پسرعمویش 20 سال قبل از او و خیلی‌های کلاهبرداری و از کشور فرار کرد و الان در انگلیس زندگی خوبی دارد. بعد با حسرت گفت ای کاش من آن کار را کرده بودم، الان می‌توانستم زندگی بچه‌هایم را سر و سامان بدهم و خارج از کشور زندگی کنم و …. این حرف را یک مرد 70 ساله گفته نه یک جوان 20 ساله. می‌شود حدس زد این جنس تفکر تا چه اندازه در لایه لایه جامعه ما نفوذ کرده است. بلایی بر سرما آورده است که نمونه‌اش رسوایی بابل‌گیت است به قول دکتر فاضلی.

کاشکی کاشکی داوری داوری داوری درکار درکار درکار درکار

اراکی‌ها می‌گویند: “عراصه بهش تنگ اومده”. همان تنگ آمدن عرصه. تنگ آمده بود عرصه‌ی این زندگی‌ پر از رنج لابد. همه چیزش با همه چیزش همخوانی دارد. همایِ عبدالفتاح سلطانی را که نمی‌شناختم. عبدالفتاح سلطانی را چرا اما اندک. می‌دانم کسانی که برای بهتر شدن حال کشورشان تلاش می‌کنند آدم‌های شریفی هستند. می‌دانم آدم‌هایی هستند …

از رنجی که می‌کشیم…

مثلا من، مدیر یک مجموعه چشم پزشکی هستم (مثلا مدیر پژوهش) مثلا من، با کلی آدم آشنا هستم در این مجموعه که صبح به صبح شبیه این معتمدین محل با همه سلام و احوال‌پرسی می‌کنم. مثلا یک دوستی تماس می‌گیرد و از من خواهش می‌کند که آیا ممکن است بیاید و چشمش توسط یک چشم‌پزشک …

اکثر ما دکتر نون هستیم…

سالهاست که اسم کتاب «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» را دیده و شنیده‌ام. انصافا اسم جذابی است برای یک کتاب. اعتراف می‌کنم جز همین شنبه 9 تیر ماه گذشته که از نشر محترم نیلوفر تهیه کردمش حتی یکبار هم همت نکردم تا بخوانمش. کتاب را که باز می‌کنم دیگر به سختی …

ما سزاوار چشیدن طعم شادی هستیم

کمتر از سه ساعت به بازی ایران و پرتغال توی جام جهانی باقی مونده. دبیرستان بودم. مهرداد ابتدایی بود. استقلال با جوبیلو ایواتای ژاپن مسبابقه داشت توی فینال جام باشگاه‌های آسیا. ناصرخان هم بود. سرمربی بود. ما بد بازی کردیم. خیلی بد. باختیم. وسط دو نیمه رفتم تو اتاقم و کلی دعا کردم که ببریم. …