چند وقتی میشود که یک عده از کارکنان سازمانی، قصد دارند به جای دیگری بروند. دلیلش خیلی مبهم نیست. پیشنهاد مالی بهتر. امکان رشد شغلی، مسیر رفت و آمد طولانی و هزینه های مالی و روانی آن. طبیعی ترین حق افراد این است که سعی کنند زندگی شان را بهتر کنند. یک قانون قدیمی و ساده …
این روزها فروشگاه های بزرگ در حال بلعیدن مغازه های کوچیک توی محله ها هستند. فروشگاه های بزرگ چند دهنه. چند طبقه. چند هزارمتری. دیگه ذائقه مون به خرید از بقالی محل نمیخوره. ترجیح میدیم از اون مغازه بزرگه خرید کنیم. همون که دو دهنه است. همون که پر از نور و رنگ و موسیقی …
ساعت هفت شب بود. میدان فردوسی. من و مهسا. داشتیم از عرض خیابون قرنی رد میشدیم تا سوار ماشینی بشیم که مقصدش هفت تیر یاشه. تا فرار کنیم از حجم آوارگونه سر و صداهای میدون فردوسی توی شبهای آخر سال. درست ابتدای خیابون یه پژوی تیره (سرمه ای؟ سیاه؟ نمیدونم…) منتظر مسافر بود و دقیقا …
شاید فوتبال شبیه ترین و واقعی ترین بازیِ جدیِ نزدیک به زندگی باشه. شاید اصلا خودش باشه، خود زندگی. نمیدونم. اما حال فوتبال حال غریبیه. مثل گلی که با دست خدا زده شد. مثل منچستریونایتد و بایرن مونیخ در فینال جام باشگاه های اروپا 1999 و آن چند دقیقه ی طوفانی. (بازی نکردن دایی در …
قال یک دوست بزرگوار در جواب دوستی که گفت دکتر مادرم خیلی خفنه، سه ماه سه ماه وقتش پُره: بگرد دنبال دکتری که آدم باشه. اینا دلیل نمیشه… توی این سه سال اخیر این سومین تجربه مراجعه به دکتر و بیمارستان و دوا و درمون هست که دارم از سر میگذرونم. یعنی میگذرونیم. همه ی …





