به احترام رفتار قابل ستایش نشر قطره و به یاد کتاب فروشی دوست داشتنی «چیستا»ی بابل

این روزها فروشگاه های بزرگ در حال بلعیدن مغازه های کوچیک توی محله ها هستند. فروشگاه های بزرگ چند دهنه. چند طبقه. چند هزارمتری. دیگه ذائقه مون به خرید از بقالی محل نمیخوره. ترجیح میدیم از اون مغازه بزرگه خرید کنیم. همون که دو دهنه است. همون که پر از نور و رنگ و موسیقی هیجانیه. همون که توش پر از خانم ها و آقایون خوشگل و خوش پوشه. همونی که حتی سر زدن بهش برای خرید ماست هم نمیتونه همینجوری باشه، آداب خاص خودش رو داره و بیشتر شبیه مهمونیه تا فروشگاه. همون هایی که وقتی به قصد خرید یه سطل ماست بهش سر میزنیم با چند ده هزار تومن اجناس غیر ضروری اما شیک بر میگردیم. بعید میدونم این مشکل فقط مختص ما باشه و احتمال میدم که خیلی از کشورهای دنیا با این دردسر دست به گریبان هستند. البته شدتش رو نمیدونم. اما بعید میدونم یه سر ماجرای این قضیه به مصرف گرایی شدید ما بر نگردد. میل و شهوت بی مهار مصرف کردن و مصرف کردن و مصرف کردن. یک نوع جنون. جنون عصر جدید. جنونی که با شوق به استقبال آن میرویم و در آن از هم سبقت میگیریم. به اعتقاد روانشناسان «جنون خرید» (Oniomania)

فروشگاه های بزرگ دقیقا از همین جنون بهره میبرند. بر روی آن سوار میشوند و این ما هستیم که مجنون وار مسحور تخفیف های زیاد آن ها میشویم و سبدمان را با اشتیاق پر میکنیم. در مملکت ما این فروشگاه ها با سرعت زیادی در حال رشد هستند. به همه نوع بازاری هم سرایت کرده اند. از کیف و کفش گرفته تا خوار و بار، حتی اتومبیل. لوکس. پر از نور. شما انگار کن این فروشگاه ها به جای اجناس شان شادی میفروشند. خوش حالی میفروشند. دلِ خوش؟؟؟ می فروشند. قصدم این نیست که در مذمت این فروشگاه ها و این رفتار و این سکنات و این حال خوش ناشی از رفت و آمد به این مهمانی-فروشگاه ها حرف بزنم. هر چند حال نوشته ام مشخص است و نیاز به انکار نیست.

این روزها به فروشگاه های بزرگ و لوکس کتاب فکر میکنم. به فروشگاه های بزرگ در مجتمع های بزرگ. پر از رفت و آمد. پر از نور. پر از حال خوب متفاوت بودن و … به فروشندگانش که شاید اهل کتابند اما به احتمال زیاد، مجال خواندن کتاب را پیدا نکنند. این را میشود در حرفهایشان فهمید. شده اند شبیه آمازون و الگوریتم هوشمندش. اسم میدهی، کتاب را به شما نشان میدهند و همراهش خرواری از کتاب های مشابه را معرفی میکنند. در این فروشگاه ها که وارد میشوی دیگر راه فراری نداری. با پای خودت افتاده ای در دام. یک طبقه کتاب. یک طبقه زلم زیمبو. یک طبقه لوازم التحریر. یک طبقه کافه. یک طبقه …. غل میزند آدم که با سبدهای پر از کتاب و زلیمبو و لوازم التحریرشان در رفت و آمدند.

به بابل فکر میکنم. به شهری که ۴ سالِ دوران کارشناسی ام را در آن گذراندم. به کتاب فروشی کوچک «چیستا». در میدان به قول بابلی ها ۶ ام بهمن. به آن فروشندگان کتاب سن و سال دارِ کتاب خوانِ با حال. به کتاب های روی هم تلنبارش. به جمع پاتوق وار کتاب خوان های حرفه ای پیر و جوان. چیستا انقدری بزرگ نبود که لازم باشد سبد دست بگیریم برای گشتن در آن. یادم نمی آید لوازم التحریری برای فروش گذاشته باشد. یا از این زلم زیمبوهای کادویی. خیلی کوچک بود اما خیلی بزرگ بود. یاد روزهایی می افتم که غمگین بودم و قدم زنان به سمت چیستا میرفتم تا یا کتابی انتخاب کنم یا از بودن دقیقه ای در کنار پیرهای کتابخوان حظ ببرم. قلبم برای چیستا فشرده میشود وقتی فکر میکنم ممکن است همین روزها بساطش جمع شود. و چیستاهای شهرهای کوچک و بزرگ ایران. آنهایی که سالها شریفانه، بی هیچ چشم داشتی کتاب خوانده اند و کتاب فروشی کرده اند. رنگ و روی کتاب رو میشناسند. حال کتاب را میشناسند. آرام هستند و ساکت مثل همان کتابهای ساکتِ پرهیاهو.

این روزها همه چیز رنگ و لعاب زیادی دارد. آدم نمیداند وضعیت نا به هنجار جامعه را باور کند یا این مجتمع های تجاری پر همهمه پر از نور و صدا و آهنگ و خریدهای انبوه را. چه بسا اینها به هم ربط داشته باشند. اما من دلم برای چیستا تنگ شده است. برای کتاب فروشی که کتابخوان بود.

پی نوشت. این نوشته به احترام رفتار قابل ستایش نشر قطره است، که تصمیم گرفت در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در اردی بهشت ۱۳۹۷ شرکت نکند. به خاطر کتاب فروشی های کوچک محله هایمان. اگر زنده مانده باشند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.