جان پدر کجاستی

رهایم نمی‌کند یاد آوری این خبری که پدری بعد از ۱۴۲ بار تماس، به فرزندش این پیام را می‌دهد: جان پدر کجاستی.

حالا فرزندش کجاست؟

در همان دانشگاهی که صبح به قصد آن از خانه زده بیرون. در همان کلاس. شاید کتابی هم با خودش برده که میان کلاسها نگاهی به آن بیندازد. شاید حواسش بود که یادش نرود هدفونش را بردارد تا پادکستی را گوش کند در باب سفر به فضا به کهکشان بیکرانه و آرزو آرزو که چه می‌شد من هم بتوانم بروم در همان تیم ناسا. شاید هم صبحش دوش گرفته و ادکلن زده به امید دیدن فرد مورد نظر در پیچ راهروی دانشکده. به امید لبخندی شاید. گپی شاید. و هی با خودش تکرار تکرار که مبادا گونه‌هایش سرخ شود بی اراده.

بحران خاورمیانه

چه می‌دانست که قرار است دیگر برنگردد. که در خون خود و همکلاسی‌هایش بغلتد. که پدر ۱۴۲ بار زنگ بزند و او پاسخ ندهد و مادر و خواهرها و برادرها و همه در هول و ولا باشند که چه شده و واویلا و مادر باور نکند و دست به دامن خدا بردارد که این بار برگردد سالم، فقط این بار برگردد که روی ماهش را ببیند.

اما دنیای ما تلخ‌تر است از این حرفها. به قول پوریا عالمی:

تو رفته ای
و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه
مهمترین بحران خاورمیانه است و
این احمق ها هنوز سر نفت میجنگند…

حالا این بار کابل. دفعه بعد بغداد یا یمن یا شام یا شرق غوطه یا زابل. یکبار داعش یکبار طالبان یکبار گاندو یکبار کانال مانش یکبار ….

اندوهگینم میان جک‌هایی که برای انتخابات آمریکا میرسد. میان دلنگرانی‌های برنده شدن ترامپ و بازنده شدن بایدن و اصرار برخی که ببینید ما بی‌خیالیم و برایمان مهم نیست کدامشان بیایند. ما راه خودمان را که حق است می‌رویم. اما شاید هیچ کدام از طرفین حواسشان نیست که عبارت “جان پدر کجاستی” چه اندوهی در دلش دارد؟

اندوهگینم و این شعر حافظ موسوی عین یک تصویر از جلوی چشمانم عبور میکند:

حالا خیال کن این‌جا بغداد
این هم جوی نازکی از خون
از این شقیقه که مال من است
تا دامن سفید تو بر این خاک

حالا خیال کن که من دست دراز کرده‌ام
که موهایت را
از این سیم خاردار بگیرم

حالا خیال کن شدنی باشد این‌ها
و تو سرت را گذاشته‌ای این‌جا
روی این سینه
زیر این‌یکی شقیقه که مجروح نیست
آن‌ وقت یک لحظه چشم‌هایت را برگردانی
به سمت دجله و بشماری:‏
یک دو سه ده
بومب بامب بومب بامب
آن‌وقت انگشت‌های مرا
از روی خاک جمع کنی:‏
یازده دوازده
و بعد خواسته باشی ببوسمت
آن‌وقت من چطور بگویم: لب‌هایم کو؟

جان پدر …

“جان پدر کجاستی” را خیلی ها متوجه میشوند. در افغانستان در تمام خانه ها در ایران در تمام شهرها و در تمام ماه‌های سال، شاید در برخی ماه ها بیشتر، در سوریه در ترس آمدن آدمکشها در عراق در بغداد در ترس انتحاری ناگهانی میان بازار. “جان پدر کجاستی” را خیلی ها به جان درک میکنند.

خیلی ها هم بیایند این خون و این جوانی را مصادره کنند به نفع خود اما آن جوان دیگر به خانه بر نمیگردد. دیگر پدرش نام فرزندش را بر روی گوشی خود نمیبیند. دیگر آن جوان ادکلن نمیزند تا شاید در پیچ راهروی دانشکده فرد مورد نظر را ببیند که با خودش هی تکرار کند که مبادا گونه هایت سرخ شود. دیگر هدفونش بکارش نمی آید. دیگر ناسا و فضا و کهکشان بیکرانه به چه کارش می آید. هیچ. دیگر هیچ وقت پیامی از پدرش نمی آید که جان پدر کجاستی؟ چون پدرش میداند که کجاست. برای همیشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.